تبلیغات
.سر به هوا

دو کوهه

حس خوبی نبود تنهایی ، اما تصمیم گرفته بودم این یه جا رو تنهایی بیام چه طوری وارد این جمع شده بودم ، چه طوری اسمم در اومده بود جایی که فکرش رو هم نمیکردم بماند ، راهی شده بودم با یه عده که هیچ کودوم رو نمی شناختم سفر آغاز شده بود با ذکر صلوات و دعای فرج و البته سرودها یی که برای همه آشنا بود جز من انگار تموم بچه ها برای بار چندمشون بود که میومدن ، تا اومدم با خودم خلوت کنم دیدم از طرف کناریم تو حدود یه رب شروع حرکت تخلیه اطلاعاتی شده بودم مبادا یه گوشه ناشناخته از شخصیتم نهفته باقی بمونه بعدم شروع کرد به گفتن اونقدی که تو یه ساعت بعد دقیقاً می دونستم هر کدوم از اهل بیتشون کجان و در حال حاضر مشغول چه کارین ازش خوشم اومد از داستانهایی که تعریف می کرد از برادرش که یه شصت و نمی دونم چندی بود و اینکه چه جوری یه دفعه راهشو پیدا کرده بود تعریف کرد که داداشه دروس دانشگاهو با دروس حوزوی  همزمان می خونه به دو تا زبون فرانسه و انگلیسی وارده شایدم یه کمی هم به اقتضای دروس حوزه عربی بلده خدایی غبطه خوردم اما باور کنین که سه نکردم ، درسته ساک دنبال خودم را ننداخته بودم اما همه نقابام دنبالم بود نقاب آدم لارج ! آدم همه چی دون ! انسان شریف ! خلاصه که ... اصلن به روم نیاوردم کفم بریده ، یعنی بی شک تو اون لحظه بنده خدا فک میکرد من اصلن نمی شنوم چی داره می گه ، با این همه دلم می خواس تو خلوت خودم باشم اضطراب داشتم و هیجان دلم می خواس بدونم اونجا چه جوریه دلم می خواس هر چه زودتر تصوراتی که داشتم رو با واقعییات تطبیق بدم خونده هامو،عکسایی که دیده بودم ، تعریف دوستایی که باعث شدن تصمیم بگیرم این سفر رو بیام ، زمزمه ها شروع شده بود که نمازمون قضا شد بابا ، همین کنار بیابون بریزینمون پایین دو رکعت نماز شکسته که این حرفا رو نداره ، مسئول اتوبوس یه آقایی بودبه نام آقای صاد ، باوقار ، خیلی متین و البته تا حد فوق العاده خارج از تصور محجوب و ... « خدا نبخشه اونی رو که فکر بد کنه درمورد من حلالش نمی کنم تا ابد ، گفته باشم ، این ___ این نشون » ، الغرض این آقای صاد تلگراف می زد به خانم مسئول که ایشون هم به عرض اینجانبان برسونن دقیقه نود هم که شده ما رو به کورس طاعت حضرت حق می رسونن اما، زمزمه ها شدید تر بود از نگران قضا شدن نماز ، تیز که شدم ، بیشتر گلایه بود از گرانی اقلام دارویی که البته با وجود دفترچه های درمانی مقدماتی و تکمیلی نگرانی ها کاملا بی مورد بود !!! و منشاء نگرانی ناشی از درد روده کوچیک در حین بلیعده شدن توسط روده بزرگ و احتمالاً درد هجران اثنی عشر در فراق طعام  سر به هوا شروع کرد به موعظه کاهنانه، درست نیست با این همه گرسنگی نماز خوندن آخه من که حالا نمی فهمم به خدا چی دارم می گم ، دیگه واقعاً استقامت تا چه حدی ؟؟!  تصمیم گرفتم شامو رو کنم که راننده زد رو ترمز بنده خدا آقای صاد رفت در مسجد رو زد ، با عز و التماس آقاهه خادم مسجد در و برامون باز کرد این اولین و آخرین باری بود که اتوبوس ما در کل سفر اولین بود .

از همین جا تمام سفر رو اتوبوس ما اولین بود که راه می افتاد و آخرین بود که می رسید نماز رو خورده و نخورده بساط شامو رو صندلی ردیف کردیم  و ... آماده خواب نفیسی شدیم که آقای صاد فرمودن یک رب برای شام ازش متنفر شد اونقدی که دلم می خواس خرخرشو بجوم !! ( البته نه با این غلظت ) آخه گفته بود نمی ایستیم واسه شام ما هم سنگین شده بودیم هووار من ،

 با هزار بدبختی تنمون رو از رو صندلی جمع کردیم همراه خیل مشتاقان رفتیم پایین ، شام خورده بودیم اما ، جاتون هزار دفعه خالی هوس یه بسنّی کرده بود این لا مصب شکمه ، که آقاهه زد تو ذوقمون ، نوشابه داریم بسّنی رو شرمنده ، ما هم زدیم به نوشابه سلامتی همه برو بچ ! بعدشم یه دل سیر از غذای اهل اتوبوسو غیره و ذلک انحصاراً حظ بصری بردیم با خودم گفتم ملت عجب سبیل سفره چیدن تو این پنج دقیقه ، سفره ها یه طرف مخلفاتش یه طرف دیگه داغون می کرد ذهن مشوش ما رو، ساعت از پنج و نیم گذشته بود که دم در یه پادگان اتوبوس ایستاد جورابامو کنده بودم آماده که تو صف وضو گوی سبقت رو ، آره و آره ! اما دور زد ، تالاپّی خوردم کف صندلی ،  باور کنین کف اتوبوس نبود ، صادقانه دارم می گم !! بچه ها گفته بودن نزدیکای نه ، ده می رسیم فک کردم برای نماز صبح توقف داریم اما اشتباه کردم چون فضا خیلی آشنا بود شهدا بودن که یک یک از کنارم رد می شدن حسن باقری و شاید بهتر باشه بگم غلامحسین افشردی اصلاً به من چه دخلی داره تو کار یه اطلاعاتی دخالت کردن ، خوبیت نداره ، حاج احمد و زجاجی و ... نا باید سرمو بالاتر بیارم درسته دفعه اول بود میومدم اما بالفور زیر لب زمزمه کردم

دوکوهه السلام ای وادی عشق            سلام ما به تو میخانه عشق ..

و دعای عهد بود که شنیده می شد  و یاد عهدم افتادم با آقا و نمی دونم شاید عهدم با شهدا و عجب حالی داشت نماز صبح دو کوهه و سوختنی نوای زیارت عاشورایی که فقط سلامش رو رسیدیم و سجدش رو ، حسینیه همت بود و صدای گلستانی که اونجا پر بود  ، یادم افتاد به تورجی زاده و حسرت شنیدن صدایی که آرزوش به دلم مونده هنوز ، گوشم رو تیز کرده بودم بشنوم راز و نیاز بچه های بیست و هفت محمد رسول الله (ع) رو و اینکه  همت به بچه هاش چی می گه شب قبل از عملیات ، راوی می گفت : اینجا را حسینه همت میگن چون با همت ِهمت این جا سامون گرفت اینجا را می شناختم با حاج ابراهیم اما راوی می گفت حاج احمد اینجا فرمانده بوده و من حاج احمد رو فقط شنیده بودم اما تو نمایشگاه اون  رو فهمیدم ، اونجا که سربازش را در آغوش می گیره حلالیت می طلبه وقتی سرش داد زده بوده و اونم تهدیدش کرده بوده که به حاج احمد شکایت میکنه و گریه کردن همه اونهایی که خوندن حاج احمد رو تو نمایشگاه و عجیب بود برای منم مث آوینی که «عجیب اینجاست که باز هم این دهکده جهانی است که در زیر آسمانش بسیجیان رمل های فکه زیسته اند ، همان دهکده جهانی که نیمه شبها ماه به کازینوهای لاس و گاس تابیده است و هم بر حسینیه دو کوهه و گورهایی که درآن بسیجیان از خوف خدا و عشق به او گریسته اند » .

و من ا زخوف خدا چه می دانستم ؟! و ا زعشق ؟!

 اما ، سراغ گورها را گرفتم گفتند چند کیلومتری راه است ، بریده بودم در همین آغاز راه  ...



دوشنبه 17 فروردین 1388 | نظرات ()


موضوعات

دفاع مقدس

مهدویت

ائمه معصومین (ع)

متفرقه

اسلام

موسیقی

روزانه ها

حجاب

شهادت

دوستان

قرآن

یک وبلاگ مذهبی نظامی

سید مسعود شجاعی طباطبائی

رنگ خدا

قزوه

نشانه

حاج رضوان

میعاد گاه یار

نماینده

مثل هیچکس

نستوه

انتهای بیراهه

سایبریا

خدا هم عاشق است

محمد

میلاد عرفان پور

پلخمون

مجاهدین

رفاقت با شهدا

کربلائی 110

سیاه مشق

دست نوشته های یک بسیجی

آرشیو مطالب

آبان 1389

مرداد 1389

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

نویسنده

سر به هوا

آمار سایت

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

امکانات جانبی

RSS 2.0

سایت سیاسی فرهنگی مرصاد20