تبلیغات
.سر به هوا

طلائیه

امروز گفته بودن می ریم طلائیه برا من دیدن شوره زار طلائیه برابر بود با کل برنامه ریزیهام تو این سفر

وقتی راه افتادیم «کارشناسان مسائل مرتبط » کلاً دیگه در هر زمینه ، کل جهان رو تحلیل کردن فکر میکردم بنده خداها این ستادیها اگه می دونستن این همه کارشناس زبده تو هر اتوبوسی هست حتما از برنامه هاشون فیلم میگرفتن واسه آینده ، بالاخره حیفi که فقط در حد یه اتوبوس باقی بمونه ، البته بگم حق کپی رایت داده نشده همین قدر بدونین کارشناسان از انتهایی ترین نقطه در قاره اقیانوسیه شروع کردن تا اسکرین سیور در سیستم مکین تاش ،

وقتی راوی از همه جا بی خبر بلند شد خودی نشون بده ، کل اساتید با اندک دل خوری فوق العاده ای از جایگاه خود عقب نشینی کردند و به احترام راوی زبان درکام گرفتند .

خداوکیلی راوی اصلا شبیه اون آدمایی نیست که فکر هر نوع جذابیتی از اون بشه داشت فکر کردم از اون آدمایی باشه که تا دهان باز کنه من خوابم می گیره وقتی بلند می شم که بچه ها از طلائیه اومدن اما یه چند دقیقه که گذشت ازشروع حرفاش دیدم ای بابا علی الظاهر درسته که از ظاهر آدمها نباید پی به باطنشون برد ! شایدم برعکس ؟! دقیقاً نمی دونم کدوم درست تر باشه البته !! در کل احتمال داره که هیچ ربطی به موضوع نداشته باشه ، از اون یه عده افرادی که همیشه تو دانشگاه سر کلاس می خوان استاد رو محک بزنن اینجا تو اتوبوس الی ماشاءالله فراوون به چشم می خوره اما باور کنین بینش آقای راوی در مورد مسائل فوق العاده بود از هر امتحانی با موفقیت سر بلند کرد ( تذکر :آزمون به صورت شفاهی و البته با موضوع آزاد برگزار می شد. )ادامه اون چیزیایی رو که تحلیلگران مسائل مختلف شروع کرده بودند آقای راوی با کمال متانت و به دور از هر گونه شائبه گری به انتها رسوندن شاید تو این سفر فکر هرچیزی رو کرده بودم الا اینکه از افاضات شبستری و دانشگاه صنعتی بشنوم و حتی گاهی تا قسمتی از دیدگاههای حکیم فرزانه و عالیقدر جناب (!!!؟)استاد سروش ، به هر حال نه در حد سروش شناسی که مختصر اطلاعاتی کسب گردیده شد در مورد این شخصیت مفید ، راوی گفت ، وقت زیاد بود و راوی اهل حال ، گفت از خاطرات و تفحصها و اخبار روز و دیروز و بحث کشیده شد به کردستان و شاید هم به جذابترین قسمت برای من و ناشناخته ترین قسمت جنگ برای من لا اقل،

... اما ، اما بازم این آقای صاد صاف کوبوند وسط برجک ما ، اینکه نفهمیدیم چطوری به راوی رسوند که این یه بحث تعطیل ...

یه معما شد تا ته سفر؟باشه تا بعد یه تلافی حسابی سرش در بیاریم .

اما مشتاق شدم که غرب هم برم ،نمی دونستم راهیان نور اردوی غرب هم داره لااقل شاید اونجا یه کمی دست نخورده تر باشه

بماند شاید نزدیکای طلائیه که رسیدیم راوی خیلی خسته شده بود اما از طلائیه هم گفت و احساس کردم همه اوتوبوس توی حس باشن شاید خودش هم فهمید بهمون گفت دردودل کنین با هر کسی که دوس دارین با هر کسی که فک می کنین دعوتتون کرده هر کدوم از شما ها رو یکی از شهدا دعوت کردن و نشست ،این موبایل آقای صادم که شده بود بهترین همسفر بچه ها ، بیشتر از خودش دوس داشتنی شده سر بزن گاه طلائیه رو فریاد زد از زبون مهدوی بیات همه چیز مهیا بود برا اینکه منم شروع کنم ، دو سالی بود هر وقت عکسشو می دیدم رومو برمی گردوندم نمی تونستم تو چشاش نیگا کنم دو سالی بود که جرأت نمی کردم برم سر مزارش ، یه حس عجیبه باهاش حرف زدن ، حرف من نیس خیلیا رو دیدم می گن ازش حاجت خواستیم ، گفتیم دعامون کنه و مشکلمون حل شده ، همه جور آدمی دیدم باهاش رفیقن حتی آدمایی که فکر نمیکی راه گلزار و بلد باشن ، یه خنده داره همه دنیا رو اسیر خودش می کنه ، اصن این خندشه که آدمو کفری می کنه ، هر چی تو گلایه می کنی هی میخنده ، اگه یه دفه رفته باشی سر مزار حاج حسین خرازی می فهمی که من چی دارم می گم ، هیچی نداشتم واسه گفتن فقط باید تشکر میکردم اما اشکام امون نمی داد نمی خواستم گریه کنم اما نمی شد دلم می خواس بمونم همون جا ، بمونم و برنگردم باید بیای این راهو ، ببینی نرسیده به طلائیه همه چیز رو فراموش میکنی دلت می خواد اوتوبوس همین طور بره نمی خوای سیم اتصالت قطع شه اون لحظه احساس میکنی چه احساسی داره بریدن ، بریدن از همه چی ، طلائیه احساس می کنی هیچ چی از این دنیا نمیخوای ، به جز این که رهات کنه بزاره بری برسی به اونایی که رفتن اینجا تنها جاییه که اگه همه چیز این دنیا رو هم داشته باشی حاضری بدی تا یه لحظه بیشتر بمونی ، بشینی و ببینی که چقدردنیا کوچیکه ببینی می شه از سیم خاردارهای دنیا گذشت و رد شد می شه از خاکریزاش بالا رفت و خدا رو دید اینجا طلائیه ، باید باشی و ببینی که خادمش خاک کفش زائرا رو سرمه چشماش می کنه و این دم رو به هیچ چیز دنیا عوض نمیکنه !! باید رو خاک طلائیه راه بری بدون کفش ،تا بفهمی درد داره این خاک ،

اینجا همون جاس که یه بار دیگه حسین با یاراش اتمام حجت می کنه امروز هر کی می خواد بره بره و همه ...

... و شهید میثمی می گفت : اون کسایی که اینجا موندن کربلا هم بودن می موندند

. اینجا همون جاس که حسین موند تا اسلام بمونه و ما موندیم تا سروشها و شبستری ها و رشدی ها ....

تا دیروز بیشتر به خودم مطمئن بودم اما امروز شک کردم ، شک کردم به اینکه اگه یه روز نوبت امتحان به من برسه می مونم یا می رم .



سه شنبه 15 اردیبهشت 1388 | نظرات ()


موضوعات

دفاع مقدس

مهدویت

ائمه معصومین (ع)

متفرقه

اسلام

موسیقی

روزانه ها

حجاب

شهادت

دوستان

قرآن

یک وبلاگ مذهبی نظامی

سید مسعود شجاعی طباطبائی

رنگ خدا

قزوه

نشانه

حاج رضوان

میعاد گاه یار

نماینده

مثل هیچکس

نستوه

انتهای بیراهه

سایبریا

خدا هم عاشق است

محمد

میلاد عرفان پور

پلخمون

مجاهدین

رفاقت با شهدا

کربلائی 110

سیاه مشق

دست نوشته های یک بسیجی

آرشیو مطالب

آبان 1389

مرداد 1389

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

نویسنده

سر به هوا

آمار سایت

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

امکانات جانبی

RSS 2.0

سایت سیاسی فرهنگی مرصاد20