تبلیغات
.سر به هوا

اردووووووووووووووووو

بسم الله النّور

المُهاجِر مَن هَجَر السَیّئات

سلام :

پیش نوشت :

این بار هم مثل همیشه تصمیم گرفته ای واژه ها را در بند کنی یادت هست ،همیشه برای رهایی ، واژه ها را به بند می کشیدی ، اما این بار نه تنها واژه ها که ح ر ف ح ر ف واژه ها دستان تو را بسته اند و تو را در بند کشیده اند ، حاضر نمی شوند دروغهای تو را باور کنند بی سرانجام بغض گلو را فرو می خوری وقلم را .... تو حتی عاجزی که واژه ها را در بند کنی ، نفست را ، شاید ، شاید این بار با تمام روزها فرق کرده ای این بار عجز را ، ناتوانی را ، پشیمانی ، ندامت ، نه ، این بار تمام واژه های مأنوس و نا مأنوس را رها می کنی ، رها می شوی و ............................... اشک می شود سر آغاز استغفار: مولای یا مولای انت المولی و أنا العبد و هل یرحم العبد الا المولی

به خاطر نسیم که بعد از مدتها دوباره ، این اردو باعث شد با سر به هوا آشتی کنه و به خاطر اینکه معتقده سر به هوا خیلی خشک و خشن شده و نمی تونه مثل قبل از شیطنت هاش بنویسه !!

به تشکراز استادی که شاید سن و سالش از من کمتر بود و شاید هیچ کلاس درسی نداشت اما بهترین راه زندگی رو به من یاد داد ، شاید حرفهاش مقدمه ای شد برای اینکه بفهمم برای پیدا کردن خودم باید تلاش کنم ، برای پیدا کردن راه زندگیم باید از همه چیز بگذرم حتی خودم ، کسی که وجودش باعث شد به وجود غرور توی وجودم پی ببرم ، برای تشکر از کسی که کمک کرد رها شدن رو تجربه کنم و این اردو باعث شد که از اون هم ...

نوشت :

امروز داریم می ریم اردو توی ماشین نشستیم و بچه ها دارن از خاطراتشون می خونن اصلا دلم نمی خواد بشنوم چی دارن می گن دو سه روزی هست که حال درست و حسابی ندارم فکر کردم مثل همیشه یه چند تا پست بنویسم از خاطرات اردو بعدم فوری به خودم گفتم آره جون خودت مثل خاطرات جنوب که از ده ، بیست صفحه ای که نوشتی دو تا پست بیشتر نذاشتی ، منصرف شدم فکر کردم حالا بگم رفته بودیم اردو جهادی ملت می گن اوهههههههه طرف چه قدر ریا کاره! بعدن یادم افتاد که همتون می دونیم من این مدت که نبودم کجا بودم پس بهتر اینه که این ته مونده اجری هم که از مخفی بودم کارم مونده بریزم روی کفه اخلاص و تقدیم کنم تا بعد ازاین یادم بمونه غرور پیدا نکنم ، فکر نکنم کار خیلی خاصی کردم بی خیال ، کلا که توی این مدت به اندازه کل روزهای زندگیم درس گرفتم از همه چیز فعلاً از آخر بشنوید .

فک کنین اردو تو اردو چی می شه !! رسیدیم به فلارد یه جایی هست توی استان چهار محال که نمی دونم جای دقیقش کجاست یه منطقه خوش آب و هوا ،کوه ، رودخونه ، یه باغ وسوسه انگیز چند هکتاری پر از میوه که آدم حلال و حروم دنیا رو فراموش می کنم !! و یه چیزی شبیه فواره !! اما در حدود 200 برابر فواره های حوض خونه ها ، ولی خدایی با وجود اینکه هیچ چیز درست و حسابی نداره ولی ارزش دو ساعت شاید بیشتر طی کردن مسیر رو داره یه مزرعه پرورش ماهی هست که بوی زفرش کمی تا قسمتی بد جور حال آدمو می گیره ولی خب تصمیم خودم رو گرفتم امروزبه هیچ چیز فکر نکنم تا جائی که می تونم شیطنت کنم بپرم تو آب ،از کوه بالا برم ، مردمو سر کار بزارم ،عکس بگیرم از سوژه های رمانتیک و .... مردونه فکر بد نکنین ، سوژه های رمانتیک داستان داره واسه خودش سر فرصت می گم .

زوجم امروز از صبح مریضه ، انگار تک و تنها نمی تونم بار بهم ریختن یه گروه چهل پنجاه نفری رو به دوش بکشم اولین پروژه اینه که از حال دمق درش بیارم ، رفتم تو اتاقک استراحت کارگرا دیدم خوابیده یه قمقمه آب ریختم رو سرش ، الهــــــــــی ، برق از کلش در رفت اما کار ساز بود بلند شد بپره دنبالم بنده خدا یه قدم راه نرفته بود با کله خورد زمین دیگه واقعاً سر حال شد حالا برنامه ریزی کردیم با هم کی باید شسته بشه ، چند شب پیش با تلفن حرف می زدم یه دفعه حس کردم یه چیزی از توی یقم داره مارپیچ پائین می ره و یه حس سرمایی هم داره اول گفتم خدایا مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار !!!!!! که دیدم یه دفعه از پشت سر سه تا سایه افتاد روی زمین می خواستم برگردم عقب که دیدم یه قمقمه آب سرد خالی شد روی سرم لباسم خیس خیس بود اما کم نیاورم حرفمو ادامه دادم خدا رو شکر هوا گرم بود و زود لباسهام داشت خشک می شد ، وامـــــــــــّا حالا نوبت انتقام رسیده ، بچه ها رو جمع کردم بریم لب رودخونه عکس یادگاری بگیرم همه هم پایه ، یادشون رفته چی کار کردن ، رسیدیم لب آب همه دارن ژست می گیرن دوربین رو دادم به یکی از بچه ها یه بطری نوشابه ای رو پر کردم از آب ریختم کله اونی که نقشه پریشب رو ریخته بود هر کی از یه طرف فرار می کرد تالاپ تالاپ همشونو حل دادیم توی آب ، موقع فرار کردن رسیده بود از سه طرف محاصره بودم عقب عقب داشتم می رفتم که یه تریلی وارد آب شد ،خیلی رسم مزخرفیه که نمی دونم چرا اینجا همه ماشیناشون رو کامل می آرن توی آب بعدن فرشها و موکتاشونو تخلیه می کنن کف رودخونه ماشین و با همه اسباب اثاث خونشون می آرن حموم ،،، خدا لعنت کنه خروس بی محل رو چشم به هم زدنی دیدم کف رودخونه درازکش دست و پا می زنم ، اینقدرلباسام پرآب شده که سنگین شدم نمی تونم بلند شم ، با دوربین خودم دارن ازم عکس می گیرن هر هر می خندن ، نامرد زوج خودم پاشو گذاشته روی دستم بلند نشم ، فکر نمی کردم به این زودی بهم رو دست زده ( نتیجه گری ضد اخلاقی نکنین ، دوست صمیمی هیچ وقت به آدم خیانت نمی کنه ، به جان شما !!!!!!!!!!!) و .......

پس نوشت :

ای کاش قسمت همه بشه یه بار هم شده درد کشیدن رو تجربه کنن ، ( نفرین نمی کنم ، باور کنین ، این بهترین دعایی بود که می تونستم ته پست نثارتون کنم !!؟ )

یه چهارتا عکس هم هست آخر کیفیت شاید یه جائی گذاشتم ، خبر می کنم .

التماس دعا



دوشنبه 26 مرداد 1388 | نظرات ()


موضوعات

دفاع مقدس

مهدویت

ائمه معصومین (ع)

متفرقه

اسلام

موسیقی

روزانه ها

حجاب

شهادت

دوستان

قرآن

یک وبلاگ مذهبی نظامی

سید مسعود شجاعی طباطبائی

رنگ خدا

قزوه

نشانه

حاج رضوان

میعاد گاه یار

نماینده

مثل هیچکس

نستوه

انتهای بیراهه

سایبریا

خدا هم عاشق است

محمد

میلاد عرفان پور

پلخمون

مجاهدین

رفاقت با شهدا

کربلائی 110

سیاه مشق

دست نوشته های یک بسیجی

آرشیو مطالب

آبان 1389

مرداد 1389

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

نویسنده

سر به هوا

آمار سایت

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

امکانات جانبی

RSS 2.0

سایت سیاسی فرهنگی مرصاد20