تبلیغات
.سر به هوا

....

بسم الله النور

سلام

پیش نوشت :

دیروز قبل از اینکه لباسامون خشک بشه به سرم زد بریم روی کوه ، هیچ کس حاضر نیست بیاد خودم تنهائی راه افتادم برم دو سه نفر دنبالم راه می افتن زوج اولین کسیه که می آد ،یکی از بچه ها حاضر نیست بیاد بالا همون پائین نشسته ، چهار نفری راه می افتیم . کوه همیشه یه چیزی داره که احساس آرامش می ده علی الخصوص که رسیدن به قلش آدم رو امیدوارمی کنه که از تلاش کردن و تحمل سختی ها وسر خوردنها و لغزشها و خستگی ها و نشستن ها و دوباره راه افتادن هاش درس بگیره واسه زندگی ، قله جائی که آدم می تونه حس کنه تک و تنهاس فقط خودش هست و خدا و ....

نوشت :

دیشب هم برای من شب آخر بود باید برمی گشتم خونه اما بچه ها می مونن و کار می کنن نمی گذارن بخوابم . امروز به صف حمام نرسیدم از ساعت شش و سی دقیقه آب هست تا شش ، هفت عصر ما هم هرروز صبح هفت و نیم هشت ، بیرون می ریم و هشت ، نه شب برمی گردیم ، پس لطفاً خودتو تصور کنین قیافه من که هیچ وقت نوبت بهم نرسید حمام کنم چه شکلی شده !! امروز دو بار رفتم تا شهر انگار یه چیزی هست که قرار نیست بزاره برگردم دیگه دارم پشیمون می شم از که یه اتفاق باعث می شه برگردم .

داریم به شهر می رسیم دفعه قبل اکثر بچه ها بودن و با هم برگشتیم امروز فقط با یه نفر هستم که اون هم یه اتفاق بدی براش افتاده و به ناچارداره برمی گرده دل و دماغ نداره به زور باهاش چهارتا کلام حرف زدم ، نرسیده به شهر پیاده شد .دفعه قبل موقع رسیدن یکی از بچه ها گفت ، وااااای دوباره شهر ، دوباره رنگ و ریا و شکل های جور واجور آدمهایی که تحمل بعضی هاشون غیر ممکنه !! خیلی نفهمیدم چی می گه ! امروز موقع رسیدن به شهر همه چیز تفاوت کرده مردم خوش تیپ تر از قبل شدن نمی دونم چرا ؟ شاید این دو سه روزه بدون نقاب ، صورتم رو آفتاب خیلی سوزونده ، از این ترمینال زیاد سفر کردم و همیشه صورتهای آفتاب سوخته زیادی رو دیدم و هیچ وقت به دل اونها به این اندازه نزدیک نشده بودم ، امروز وقتی نگاهم توی نگاهشون می افته احساس می کنم نه فقط به شهر که به مردم روستا هم تعلق دارم ، شاید گاهی به آدمهایی که لباسهای نامرتب داشتند نگاه کردم و پیش خودم گفتم دیگه توی این روزگار که همه جور امکانات هست واقعاً یه حمام رفتن و یا شستن لباسها چیز پیش پا افتاده ای هست ، خندم می گیره وقتی نگاه می کنم به کفشهام تازه ریز شدم دیدم دو طرف کفشم پاره شده ،دارم از پله های اتوبوس پیاده می شم و کفشهای چرمی رو می بینم پای یه آقای جوونی که واکس خیلی مرتبی خورده و برق می زنه خودم رو مقایسه می کنم با اون و با پسر بچه های روستائی که بهترین کفششون کتونی هایی بود که از امداد به اونا داده بودن . تصور می کنم قیافم خیلی عجیب شده چون نگاه های مردم هم فرق کرده امروز با وجود اینکه هیچ وقت اینقدر نامنظم و کثیف توی شهرم راه نرفتم اما برخلاف همیشه دلم می خواد سرم رو بالا بگیرم . دلم می گیره از برگشتن به شهرتقریبا چهل و پنج دقیقه کنار بلوار ایستادم تا بیان دنبالم ، توی مدتی که شهر نبودم هرروز روی خاکها نشستم راحت با زن و مرد و بچه و جوون و پیر حرف زدم انگار نه انگار که فرقی هست بین من و اونها ، لباسهای خاکی شاید بهترین دریچه ای بود برای خو گرفتن با مردمی که دلم می خواست حرفشون رو بفهمم و حرفم رو باور کنن ،امروز حتی یه لحظه هم حاضرنشدم روی جدول ها بشینم و( نه حتی از ترس خاکی شدن که ازنگاههای بی معنای مردم شهر ، شاید ) انتظار که همیشه داغونم می کنه با ایستادن الکی کنار بلوار صد برابر شده ، اعصابم بهم ریخته ، نامه های بچه ها رو از کیفم در آوردم و دارم می خونم ، یه روز موقع استراحت به بچه ها گفتم امروز انشاء بنویسن ، موضوع : نامه ای به رئیس جمهور . شاید فکر کردم اگه به بچه ها بگم چی نیاز دارین ، بنویسید ، غیرتشون اجازه نمی ده بگن به چیزی احتیاج دارن ، واسه همین گفتم بنویسید به رئیس جمهور ، یکی دو تا از نامه ها رو خوندم غرق شدم توی کلمات و اصلاً یادم رفت که توی شهرم دارم قدم می زنم ، صدای بوق ماشین و برگشتن به دنیای قبل از دیدن جائی که مردمش گاز ندارن و آب شهری شش ماه هست که به روستاشون اومده ، به جائی که قبل از رفتن باورم نمی شد جائی هست که مردم باید هر روز برای برداشتن آب چند کیلومتر راه برن تا آب روزانه خودشون رو بردارن و فردا صبح و هر روز صبح و ....باید برگردم خونه ، دلم می خواد چند تا از نامه های بچه ها رو بزارم بخونین ، شاید این جوری دیگه نیازی نباشه من بگم جائی که بودم چه جور جائی بود . توی روستائی که ما بودیم چهار تا از جوونا به دانشگاههای معتبر کشور رفتن ، یک از بچه ها افسری تهران قبول شده ، یکی دانشگاه اصفهان علوم تربیتی می خونه ، یکی دانشگاه تهران که هیچ کس نمی دونست چی می خونه ؟! ویکی از بچه ها هم دانشگاه آزاد که نمی دونم کدوم واحد درس می خوند ! فکر کردن به اینکه برای رفتن به مدرسه راهنمائی باید صبح شنبه ساعت پنج صبح آماده سر جاده روستا باشی تا به شهر بری و شاید چند هفته یکباربه دیدن خونواده بیای و تحمل اوضاع شبانه روزی و دوری از خانواده و اینکه حالا که تو نیستی ، که اگر بودی شاید باری کوچک از روی دوش خانواده بر می داشتی ، همه و همه کافی هست برای اینکه پایان دوره راهنمائی جا بزنی و دبیرستان رو بی خیال بشی ، اما اراده کنی و بدون رفتن به حتی یک کلاس آمادگی کنکور رتبه زیر هزار کنکور سراسری بشی شاید ....

پس نوشت : فکن چه قدر قرو قاطی نوشتم !!( اینو ته پست به خودم گفتم ) اعتراف می کنم خیلی همه چیز رو بریده بریده نوشتم یه جوری رو وصله پینش کنید .

التماس دعا



چهارشنبه 28 مرداد 1388 | نظرات ()


موضوعات

دفاع مقدس

مهدویت

ائمه معصومین (ع)

متفرقه

اسلام

موسیقی

روزانه ها

حجاب

شهادت

دوستان

قرآن

یک وبلاگ مذهبی نظامی

سید مسعود شجاعی طباطبائی

رنگ خدا

قزوه

نشانه

حاج رضوان

میعاد گاه یار

نماینده

مثل هیچکس

نستوه

انتهای بیراهه

سایبریا

خدا هم عاشق است

محمد

میلاد عرفان پور

پلخمون

مجاهدین

رفاقت با شهدا

کربلائی 110

سیاه مشق

دست نوشته های یک بسیجی

آرشیو مطالب

آبان 1389

مرداد 1389

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

نویسنده

سر به هوا

آمار سایت

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

امکانات جانبی

RSS 2.0

سایت سیاسی فرهنگی مرصاد20