تبلیغات
.سر به هوا

عشق الهی و جستجوی خدا

سلام

اول می خواستم جریان سیزده بدر رو بگم دیدم این مطلب جالبتره یادتون باشه سیزده بدر رو هم براتون تعریف کنم ، خدایی بخونین این پست [ چیزی به رنگ التماس ]

 

عشق الهی و جستجوی خدا

 

[مقدمه: این داستانِ واقعی، خاطره یک استاد الهیات دانشگاه شیکاگو (در امریکا) درباره زندگی یکی از دانشجویانش است که در ابتدا منکر خدا بود، ولی بعدا با تأمل روی یک جمله که استادش به او گفته بود، زندگیاش تغییرات اساسی پیدا میکند، و این، در حالی است که او مبتلا به سرطان ریه است و زندگی اش رو به افول.

این داستان را جان پاول، کشیش و استاد دانشگاه شیکاگوی امریکا درباره یکی از دانشجویان کلاس خداشناسی اش نقل میکند.]

حدود دوازده سال پیش بود که یک روز، بلند شدم تا پرونده های دانشجویان کلاس درس خداشناسی (الهیات) اولین دورهام را ببینم. آن روز، اولین روزی بود که من «تامی» را میدیدم. در نگاه اوّل، توجهمرا به خود جلب کرد. او موهای بلند بورش را که تا زیر شانه هایش میرسید بافته بود. اولین باری بود که پسری را با این چنین موهای بلندی میدیدم. البته میدانم که پشت این ظاهر و آنچه داخل این سر وجود دارد مهم است . آن روز چندان آمادگی نداشتم و کمی هیجانزده شده بودم. فوری روی پرونده تامی به خاطر عجیب و غریب بودنش حرف «S» نوشتم. در همان روز اوّل، تامی نشان داد که منکر خداست. او مرتّب اعتراض میکرد و عشق بدون قید و شرط به خدا را رد میکرد. ما با یکدیگر در آرامش نسبی، آن نیمسال تحصیلی را به سر کردیم. اگرچه برای موافقت با حضور او در کلاس، دچار زحمت بسیاری بودم.

یک روز بعد از امتحان پایان ترم، به آرامی از من پرسید: «آیا تو فکر میکنی من هرگز خدا را پیدا نمیکنم؟». برای اینکه تلنگری به او زده باشم تا شاید از خواب غفلت بیدار شود، با تأکید فراوان به او گفتم: «نه، نه!». او فقط جواب داد: «اُه».

از کلاس که میخواست بیرون برود هنوز چند قدمی برنداشته بود که او را صدا زدم و گفتم: «تامی! من هرگز فکر نمیکنم که تو به او نخواهی رسید؛ اما من مطمئن هستم که او تو را پیدا میکند».

شانه هایش را کمی بالا انداخت و از کلاس، خارج شد و برای همیشه، از زندگی ام خارج شد.

 احساس کردم که حرفم در او تأثیر گذاشته بود. بعدها از اینکه شنیدم فارغ التحصیل شده است خوشحال شدم و خدا را شکر کردم.

اما بعدها خبر ناراحت کننده ای شنیدم. شنیدم که تامی مبتلا به بیماری بدون درمان سرطان ریه است. قبل از اینکه به دنبال او باشم، او خودش یک روز به دیدن من آمد. وقتی او را دیدم بدنش بدجوری تحلیل رفته بود و تمامی موهایش هم ریخته بود؛ اما چشمانش همچنان پرفروغو کلامش مثل سابق، محکم و استوار بود. به طرفش رفتم و گفتم: «تامی، من اغلب اوقات به فکر تو هستم، فراموشت نکرده ام. شنیدم که مریض هستی، بسیار متأسف شدم».

ـ اوه، بله، خیلی مریض! هر دو ریه ام سرطان دارند. موضوع هفته هاست.

ـ میتوانم درباره آن با هم صحبت کنیم!

ـ حتما، هر طوری که دوست داری.

ـ چه جور است آدم، 24 ساله باشد اما در حال مرگ؟

ـ خوب میتوانست بدتر هم باشد.

ـ مثل چی؟

ـ مثل انسان پنجاه سالهای که هیچ ارزش و هدفی در زندگیاش ندارد. مثل انسان پنجاه سالهای که به فکر هوسبازی و جمع کردن پول است.

لحظهای را که روی پرونده تامی حرف «S» را به نشانی عجیب بودنش مینوشتم به خاطر آوردم

 و گفتم: «جالبه!».

ـ علت اینکه به دیدن شما آمدم، به خاطر حرفی بود که در آخرین روز کلاس درس به من گفتید. من از شما پرسیدم که: آیا فکر میکنی هرگز خدا را پیدا نخواهم کرد؟ و تو جواب دادی: نه!

 این جواب، مرا بسیار شگفت زده کرد. سپس گفتید: اما او شما را پیدا خواهد کرد! این جمله،من را به شدت تحت تأثیر قرار داد و درباره آن، بسیار فکر کردم و برای جستجوی خدا تلاشهای زیادی کردم و به شدت به آن علاقهمند شدم.

زمانی که پزشکان، مرا تحت مداوا قرار دادند و به من گفتند که مبتلا به بیماری سرطان هستم،من در حال و هوای جستجو و تحقیق درباره خدا بودم. دستانم را محکم بر درهای آسمان کوبیدم؛ اما هیچ اتفاقی نیفتاد. آیا شده است که برای به دست آوردن چیزی با تمام توانت تلاش کنی اما موفق نشوی؟ بدون شک آدم خسته، دیگر حوصله زحمت کشیدن ندارد و در آخر، دست از تلاش برمیدارد.

روزی از خواب بیدار شدم و به جای اینکه بیشتر جستجو کنم، تصمیم گرفتم که دیگر به خدا و آخرت و چیزهایی شبیه آن، توجّه نکنم. تصمیم گرفتم هر چه قدر وقت دارم صرف کارهایی بسیار مهم و مفیدی بکنم که آنها را ترک کرده بودم. درباره شما و کلاس شما فکر میکردم که جملهای به خاطر آوردم که گفته بودید: خیلی ناراحت کننده است که آدمی یک عمر بدون عشق زندگی بکند و ناراحت کنندهتر از آن، این است که آدمی یک عمر زندگی بکند و بمیرد، ولی به کسانیکه مورد علاقه اش هستند نگوید که آنها را دوست دارد.

بنابراین با یکی از مشکلترین و سختترین مسئله زندگی ام که پدرم بود شروع کردم. او در حال خواندن روزنامه بود. صدایش زدم و او بدون اینکه روزنامه را پایین بیاورد گفت: «بله، چیه؟». به اوگفتم: «پدر، دوست دارم با تو صحبت کنم!». گفت: «خوب، صحبت کن». گفتم: «حرف خیلی مهمی میخواهم بگویم!».

پدر، کمی روزنامه را پایینتر آورد و گفت: «چیه؟». گفتم: «پدر، خیلی دوستت دارم. فقط میخواستم که بدانی؟».

تام به من لبخند میزد و ماجرا را با رضایت و خشنودی کامل و با یک احساس عجیب و دلپذیری که از اعماق وجودش میجوشید تعریف میکرد.

ـ روزنامه، روی کف اتاق افتاد. پدرم دوتا کار انجام داد که هیچ وقت به خاطر ندارم که قبلاً انجام داده باشد: اوّل گریه کرد و بعد، مرا بغل کرد. ما تمام شب با همدیگر صحبت کردیم، هرچند که پدرم مجبور بود صبح زود، سر کار برود. احساس بسیار خوبی به من دست میداد از اینکه به پدرم نزدیکتر شده بودم، اشکهایش را میدیدم، و با احساس بغل کردنش و یا شنیدن جملات پدرم که میگفت مرا خیلی دوست دارد.

همین مسئله با مادر و برادر کوچکترم بسیار ساده تر بود. آنها نیز با من گریه کردند و همدیگر را بغل کردیم و شروع کردیم به گفتن حرفهای قشنگی که نبودنش در خانه ما احساس میشد.

 ما هر آنچه را که سالها به عنوان راز در سینه هایمان نگه داشته بودیم تقسیم کردیم. سپس رو به خدا کردم. این بار خدا را یافته بودم و احساس میکردم که به او خیلی نزدیکتر شده ام.

عملاً به نفس نفس افتاده بودم.

ـ تو با دوست داشتن، راهی مطمئن به پروردگارت پیدا کردی؛ راهی که همگان به دنبال آن هستند. تو راهی را جستهای که خیلی ها در جستجوی آن هستند. جان آپوستیل میگوید:

«... هر که با عشق زندگی میکند، با خدا زندگی میکند...».

تام! میتوانم از تو خواهشی بکنم؟ میدانی که وقتی در کلاسم بودی واقعا برایم دردسر بزرگی بودی (با خنده)؛ اما حالا میتوانی جبران کنی. آیا میتوانم از تو خواهش کنم سر کلاس من، این ماجرا را برای بچه ها تعریف کنی؟ بدون شک، تأثیر حرفهای تو از من، بسیار بیشتر است.

 تو بهتر میتوانی آنها را بیان کنی.

ـ اُه... برای شما آمادگی داشتم؛ اما نمیدانم برای کلاستان آمادگی دارم یا نه!

ـ تام! در این باره فکر کن، هر وقت که آماده شدی، به من زنگ بزن.

بعد از چند روز، تام به من زنگ زد و گفت که برای حضور در کلاس، آمادگی لازم را به دست آوردهاست. او میخواست درباره خدا و ماجراهای زندگی اش با بچه ها صحبت کند. برای یک روز معین،برنامه ریزی کردیم؛ اما او هرگز به سر قرار نرسید. او قرار مهمی داشت؛ قراری مهمتر از کلاس من؛ او برای زندگی برتر از این زندگی دنیا آماده شده بود: زندگی جاویدان؛ زندگانی ای که مرگ، پایان آن نبود. بلکه مرگ، تنها تغییری بود از این زندگی به زندگی دیگر. او زندگی زیباتری یافته بود که تا به حال، نه کسی دیده و نه کسی شنیده و نه کسی حتی تصوّر کرده است.قبل از اینکه او پرواز کند در لحظه های آخر صحبتمان گفت: «من هیچ قصد ندارم که درباره آن، در کلاس شما صحبت کنم».

ـ میدانم تام!

ـ آیا درباره من با بچه ها صحبت میکنی؟ آیا قصه مرا برای تمام جهان تعریف میکنی؟

ـ حتما تام! من به همه آنها خواهم گفت. من بهترین کاری را که بتوانم، انجام خواهم داد

من از همه کسانی که این نوشته را خوانده اند و دلشان به کلمه «عشق»، مهربانتر شده است تشکر میکنم. این داستان واقعی، نکته های زیادی دارد. خواهش میکنم که آن را برای دوستان و آشنایاین خود نیز تعریف کنید/

ضمنا این مطلب رو از سایت حوزه گرفتم .

یا علی ...



جمعه 27 شهریور 1388 | نظرات ()


موضوعات

دفاع مقدس

مهدویت

ائمه معصومین (ع)

متفرقه

اسلام

موسیقی

روزانه ها

حجاب

شهادت

دوستان

قرآن

یک وبلاگ مذهبی نظامی

سید مسعود شجاعی طباطبائی

رنگ خدا

قزوه

نشانه

حاج رضوان

میعاد گاه یار

نماینده

مثل هیچکس

نستوه

انتهای بیراهه

سایبریا

خدا هم عاشق است

محمد

میلاد عرفان پور

پلخمون

مجاهدین

رفاقت با شهدا

کربلائی 110

سیاه مشق

دست نوشته های یک بسیجی

آرشیو مطالب

آبان 1389

مرداد 1389

آبان 1388

مهر 1388

شهریور 1388

مرداد 1388

تیر 1388

اردیبهشت 1388

فروردین 1388

اسفند 1387

نویسنده

سر به هوا

آمار سایت

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

امکانات جانبی

RSS 2.0

سایت سیاسی فرهنگی مرصاد20